|
گلواژه های خیس فرو افتادن در برابر خداوند، تنها راه برخاستن در برابر روزگار است ....
| ||
|
مادر ..... ای تنها بهانه ی من برای زندگی .. هیچ گاه فراموش نمیکنم و وقتی فهمیدم که زندگی جدی است و واقعیت دارد و چه پرتگاه هایی در راه زندگی وجود دارد آن تو بودی که به من آموختی که چگونه زندگی کنم و چگونه در برابر مشکلات کم نیاورم و زیر بار آن ها له نشوم و چگونه از پرتگاه های زمانه عبور کنم . آنگاه که با شیره ی جانت مرا می پروراندی و مرا در آغوش گرم و مهربانت می گرفتی و نوازشم می کردی , به من چگونه محبت کردن و عشق ورزیدن را یاد می دادی . چه شب هایی که برای آ سوده خوابیدن من چشم بر هم نگذاشتی و بیدار ماندی .... هیچ گاه فراموش نمی کنم وقت هایی را که سنگ صبور غم هایم می شدی با وجود اینکه خودت کوهی از غم و غصه بودی . و آن تو بودی که وقتی از کسی یا چیزی می رنجیدم و گلایه و شکوه هایم را نزد تو می آوردم با صبوری و مهربانی آرامم می کردی و نمی خواستی آب در دلم تکان بخورد ...... و آنوقت که از ترس ها و نگرانی هایم برایت می گفتم ...آری .. آن تو بودی که خدارا به یادم می آوردی و رشته ی ایمان را در دلم محکم می ساختی ... و هیچ وقت در زندگی بعد از خدا تکیه گاه و پناهگاهی جز تو نداشتم .. مادرم ... با تمام وجود باوردارم که تو تنها فرشته ی روی زمینی ... گاهی اوقات مطمئن می شوم که اگر تو مرا کمک نمی کردی و راه و رسم زندگی را به من نمی آموختی ، نمی توانستم بزرگ شوم ... نمی توانستم ... و هیچگاه زنده نمی ماندم ... ... هیچگاه ... روزت را از عمق جان به تو تبریک می گویم و دست های گرم و پر مهرت را بوسه باران می کنم و این را باور دارم که هیچگاه بدون تو و بدون دستان پر مهر و دل دریاییت نمی توانم زندگی کنم ..... هیچ چیز نمی تواند جبران محبت هایت باشد .. ای مهربان .!
چه بگویمت عزیزم که صفای خانه هستی که یگانه تکیه گاهم تو در این زمانه هستی
پی نوشت : روز مادر را به همه ی مادران عزیز و زحمتکش تبریک می گویم . شاید یه ماهی نتونم در خدمت دوستان باشم چون خرداد نزدیکه و امتحانات نهایی هم که واقعا ازشون می ترسم در راه هستند . از همگی عاجزانه التماس دعا دارم ...
[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 11:22 ] [ taranom ]
[ ]
دنیا خیلی بی وفاست ..... یه معلم داشتیم همیشه می گفت وقتی ناراحتی و افسردگی میاد سراغتون و وقتی دلتون می گیره برید به قبرستان و جاهایی که اموات دفن شدند و وقتی هم که بیش از اندازه شاد و سرخوشید باز هم برید سر قبر اموات چون وقتی که خیلی افسرده و ناراحتید وقتی برید سر قبر اموات و ببینید که آخر دنیا همینجاست و می فهمید که دنیا ارزش اینو نداره که به خاطرش غصه بخوریم و ناراحت باشیم و برای ادامه ی زندگی امید پیدا می کنیم وقتی می بینیم یه عده ای هستند که دستشون از دنیا کوتاهه و زیر چند وجب خاک خوابیدند . و کسی هم نمیتونه کمکی بهشون بکنه .... همچنین وقتی بیش از حد سر خوش و بیخیالیم با رفتن سر قبور اموات یه تلنگری می خوریم و برامون یاد آوری میشه که آخر سر ما هم باید بیایم زیر همین خاک و اون موقع به جز خدا هیچ کس مونس و همدم ما نمیشه... بلالاخره دستگیرمون میشه که این دنیا خیلی بی وفاست و همه رفتنی هستیم ... همیشه سعی می کنم حرفای معلمم رو فراموش نکنم و ازشون استفاده کنم و احساس می کنم جواب میده.. دنیا تا حالا به هیچکس وفا نکرده ..... حتی به بهترین ها .... حتی به بسیاری از بچه ها .. حتی به دختر ها و پسر های جوانی که امید و آرزو هاشون سر به فلک میکشه.. چند روز قبل خبراز فوت یکی از اقوام رسید که واقعا خیلی ناراحت کننده بود .. زن و شوهر جوانی که بر اثر تصادف هردوتاشون فوت شدند ... تازه یه سال از ازدواجشون گذشته بود... سن شون به 20 سال نرسیده بود ... خیلی تاسف باره .... خیلی ... برای شادی روحشون فاتحه و صلوات .
زندگی دفتری از خاطره هاست یک نفر در دل شب یک نفر در دل خاک یک نفر همسفر سختی هاست یک نفر همدم خوشبختی هاست چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد ما همه همسفریم ... آنچه می ماند فقط خوبی هاست...
[ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 0:2 ] [ taranom ]
[ ]
حضرت آدم نشسته بود که شش نفر آمدند . سه نفر طرف راستش نشستند , سه نفر طرف چپش . سه تاشان سفید بودند و سه تاشان سیاه . حضرت آدم به یکی از سفید ها گفتند :تو کیستی؟ گفت : عقل. پرسیدند : جای تو کجاست ؟ گفت : مغز . از دومی پرسیدند : تو کیستی ؟ گفت : مهر . پرسیدند : جای تو کجاست ؟ گفت : دل . از سومی پرسیدند : تو کیستی ؟ گفت : حیا . پرسیدند : جای تو کجاست ؟ گفت : در چشم . بعد حضرت نگاه کردند و از یکی از سیاه ها پرسیدند ، تو کیستی ؟ گفت : تکبر . پرسیدند : محلت کجاست ؟ گفت : مغز . پرسیدند : پس با عقل یک جائید ؟ گفت : بله ، اما من که آمدم عقل می رود . از دومی پرسیدند : تو کیستی ؟ گفت : حسد . پرسیدند : جایت ؟ گفت : دل . گفتند : با مهر هم خانه اید ؟ گفت : بله ، اما من که بیایم مهر می گذارد و می رود . از سومی پرسیدند : تو کیستی ؟ گفت : طمع . پرسیدند : محلت کجاست ؟ گفت : چشم . گفتند : پس با حیا یک جا هستید ؟ گفت : بله ، من که بیایم تو ، حیا می رود .....
کتاب کوچه ، ص 1107 [ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ] [ 12:53 ] [ taranom ]
[ ]
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
الهی با خاطری خسته از اغیار و به فضل تو امیدوار دل از غیر تو شسته و در انتظار رحمتت نشسته ام بدهی کریمی ندهی حکیمی بخوانی شاکرم برانی صابرم الهی احوالم چنان است که می دانی و اعمالم چنین است که میبینی نه پای گریز دارم ونه زبان ستیز یا ارحم الراحمین.....
سال ۹۰ هم با همه ی خوبی ها و بدی ها تلخی ها و شیرینی هایش در حال اتمام است و کمتر از ۱۵ ساعت به آغاز سال نو باقیست ... سال نو مبارک..... سال خوب و خوش همراه با موفقیت و سلامتی را برای همه آرزومندم التماس دعا [ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 20:1 ] [ taranom ]
[ ]
دیروز در تلویزیون برنامه ای در حال پخش بود که توجهم را جلب کرد . خیلی ناراحت کننده و درد آور بود و انسان با دیدن آن واقعا متاثر می شد . کودکان بیمار در بیمارستان ها را نشان می داد که هر کدام با اوضاع دلخراشی روی تخت ها دراز کشیده بودند و از چشمانشان پیدا بود که دلتنگ بازی با کودکان دیگر و لذت بردن از دوران کودکی خود هستند و به دستان کوچک و نحیفشان سرمی وصل بود. از حال بعضی هایشان می شد فهمید که آن ها مبتلا به سرطان هستند . نگاه های مصومانه و بیمارشان دل را آتش می زد . بسیار تاسف بار بود آن ها مانند آینه پاک و زلال اند و کوچکترین گناهی هم ندارند که تحمل رنج و درد بیماری کفاره ی گناهانشان باشد . واقعا ناراحت شدم و به این فکر رفتم که ما وقتی نعمتی را داریم قدرش را نمی دانیم و وقتی آن را از دست دادیم میفهمیم که چقدر با ارزش بود و ما اصلا قدر سلامتی خود که بهترین نعمت الهی است را نمی دانیم و شاید اصلا به آن توجهی نداشته باشیم اما وقتی دچار ضعف و بیماری شدیم حال میفهمیم که بزرگترین نعمت را از دست داده ایم . از همه خواهشمندم که هنگام سال تحویل وقتی با شادی و سرور پای سفره ی هفت سین کنار خانواده ها با سلامتی و تندرستی عید را به هم تبریک می گوییم و وقتی که در دلها و لب هایمان زمزمه ای از دعا جاریست پس از دعا برای تعجیل در فرج آقا امام زمان برای همه ی بیماران که در بیمارستان ها رنج می برند و حتی نمی توانند هنگام آغاز سال نو در کنار خانواده هایشان باشند دعا کنیم . مخصوصا کودکان بیمار را . آن ها هم دوست دارند که کنار سفره ی هفت سین نزد خانواده هایشان باشند و سلامتی مهمان سفره هایشان باشد . همچنین برای همه ی کسانی که درمسائل کاری و زندگی و .. گرهی دارند دعا کنید... التماس دعا .....
[ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 12:32 ] [ taranom ]
[ ]
گاهی با خودم می گم که زندگی چقدر سخته !!!!! هر روزی یه جور.... هر کسی یه جور.... !گاهی وقتا اینقدرروحم افسرده و پژمره میشه که دنیا به ندازه ی یه قفس برام کوچیک و تنگ میشه و احساس می کنم دیگه راه به هیچ جایی ندارم ... این چند ماه اخیر اصلا حال خوبی ندارم خیلی با خودم درگیرم و همش تو فکرم خیلی حرف برا گفتن دارم ولی نمیتوم هیچ کودوم رو به زبون یا حتی به قلم بیارم یا موقع نوشتن هیچی یادم نمیاد.... اواخر امتحانات ترم اول بود که یه نفر یک بحثی رو توی خانواده ی ما مطرح کرد که اون موضوع به ما ربطی نداشت ولی خیلی روی زندگی و محیط خانواده تاثیر گذاشت ومن هم از این بحث و اون جو سنگین حاکم بر محیط زندگی خیلی تاثیر گرفتم و از اون روز به بعد اعصاب و روانم شدیدا به هم ریخت چون که خوشحال بودم وقتی از امتحاناتم خلاص بشم حسابی دلی از عزا در میارم و از خستگی امتحانات بیرون میام ولی زهی خیال باطل ...... حسابی توی ذوقم خورد.. تازه وقتی امتحاناتم تموم شد آنچنان روحم آسیب دیده بود که دیگه هیچ تفریح و شادی و سرگرمی از ناراحتی خارجم نمی کرد و نسبت به چیز هایی که برام ارزشمند بودند دلسرد و بی تفاوت شدم... خیلی خسته شده بودم ...خیلی ...... هنوزم وقتی اون کسی که این آش رو تو سفره ی ما گذاشت رو می بینم ضربان قلبم عجیب میره بالا و اون خاطرات تلخ برام زنده میشه با کسی هم نمیتونستم در این مورد صحبت کنم که یه خورده خالی بشم و همش باید مثل همیشه توی دل داغونم نگه می داشتم و جلوی علامت سوال های زیادی رو خالی می گذاشتم...که چرا .؟؟؟؟!!!!.... ولی نوشتم که کم کم از یادش ببرم الان هم که مشغول نوشتن این پست هستم سردی دستم شاهد تلخی این ماجراست . دلم میخواد بزارم برم ..نمیدونم چرا؟؟!!! نمیدونم کجا!!!؟؟؟؟ ولی دوست دارم یه خورده دور بشم ودور بشم ... خدایا کمکم کن که بی تو هیچم.... [ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ 23:24 ] [ taranom ]
[ ]
به كلينيك خدا رفتم تا چكاپ هميشگي ام را انجام دهم ، فهميدم كه بيمارم .... خدا فشار خونم را گرفت ، معلوم شد كه لطافتم پايين آمده . زماني كه دماي بدنم را سنجيد ، دماي 40 درجه اضطراب نشان داد . آزمايش ضربان قلب نشان داد كه به چندين گذرگاه عشق نياز دارم ، تنهايي سرخرگ هايم را مسدود كرده بود ...... و آن ها ديگر نمي توانستند به قلب خالي ام خون برسانند ...... به بخش ارتوپدي رفتم چون ديگر نمي توانستم با دوستانم باشم و آن ها را در آغوش بگيرم . بر اثر حسادت زمين خورده بودم و چندين شكستگي پيدا كرده بودم .... فهميدم كه مشكل نزديك بيني هم دارم ، چون نمي توانستم ديدم را از اشتباهات اطرافيانم فراتر ببرم .. زماني كه از مشكل شنوايي ام شكايت كردم معلوم شد كه مدتي است كه صداي خدا را آنگاه كه در طول روز با من سخن مي گويد نمي شنوم ....! خداي مهربان براي همه ي اين مشكلات به من مشاوره ي رايگان داد و من به شكرانه اش تصميم گرفتم از اين پس تنها از داروهايي كه در كلمات راستينش برايم تجويز كرده است استفاده كنم : - هر روز صبح يك ليوان قدر داني بنوشم . - قبل از رفتن به محل كار يك قاشق آرامش بخورم . - هر ساعت يك كپسول صبر ، يك فنجان برادري و يك ليوان فروتني بنوشم . - زماني كه به خانه برمي گردم به مقدار كافي عشق بنوشم . - زماني كه به بستر مي روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف كنم .
اميدوارم كه خدا نعمت هايش را بر شما سرازير كند : رنگين كماني به ازاي هر طوفان دوستي فداكار به ازاي هر مشكل نغمه اي شيرين به ازاي هر آه و اجابتي نزديك براي هر دعا
بعد نوشت : متاسفانه مشغله هاي درسي اجازه نمي ده خودم مطلب بنويسم و زود به زود به روز بشم . و از حضور كمرنگم از همگي دوستان عذر مي خواهم .
[ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ] [ 18:20 ] [ taranom ]
[ ]
تو دلم آشوب بود .... تو اين فكر بودم كه آيا اسم من هم داخل ليست هست يانه.. آن زنگ در كلاس اصلا حواسم به درس نبود وآن يك ساعت و نيم برايم به اندازه ي چندين ساعت طول كشيد و بالاخره زنگ خورد و انتظار به پايان رسيد با عجله به سمت ذفتر بسيج مدرسه رفتم و با همان اضطرابي كه از اول ساعت همراهم بود به ليست نگاه مي كردم كه بالاخره نگاهم به اسم خودم خورد . خيلي خوشحال شدم دوباره به ليست نگاه كردم تا خاطر جمع شوم .. بله درست بود ..... زنگ بعد هم از خوشحالي حواسم به درس نبود و دائم تو فكر بودم به حرف هاي ديگران فكر ميكردم از بسياري افراد تعريف سفر به مناطق عملياتي جنوب را شنيده بودم و خيلي مشتاق بودم كه از نزديك اين مكان مقدس را زيارت كنم.... روز موعود فرارسيد و چند روز مانده به عيد راهي اين سفر معنوي شديم . ومن از طرف بسيج به عنوان سرپرست بچه ها و رابط انتخاب شدم و من كه از مسئوليت هاي اين كار باخبر نبودم و تا كنون مسئوليتي اين چنين نپذيرفته بودم و با آن آشنا نبودم اين مسئوليت را با ترديد پذيرفتم ... مسئوليت من به گونه اي بود كه بايد موقع برگشت از يك منطقه تمام بچه ها را شمارش ميكردم تا كسي جا نماند و موقع نهار ، تك و تنها 40 غذا را بين بچه ها توزيع مي كردم و بايد مواظب بودم كه از كسي رفتاري ناشايستي سر نزندو كلي وظايف دشوار ديگر كه با توجه به سنم برايم سخت و سنگين بود كه حتي بعضي از دانش آموزان ديگر ازمن بزرگتر بودند و از من حرف شنوي نداشتند .... شلمچه و هويزه بيش از همه جا برايم خاطره انگيز بود .... درهويزه قبر مطهر شهيد حسين علم الهدي قرار داشت و ما كمي دير رسيده بوديم ، وضوخانه ها همه شلوغ بود به سختي وضو گرفتيم و نماز ظهرو عصر را خوانديم . وقت نهار بود و من بايد غذا هارا بين بچه ها توزيع مي كردم و وقتي به حسينيه ي هويزه براي توزيع غذا رفتم ديدم به جز چند نفر از دوستانم ، بقيه نيستند و همه به بازار هاي اطراف رفته بودن و ما بايد نيم ساعت ديگر حركت مي كرديم و مسئول كاروان همه ي دير كردن ها و تاخير ها را از چشم من مي ديد ، اما هيچ يك از بچه ها نيامده بودند . خسته شده بودم از دست بچه ها و از سختي مسئوليتي كه پذيرفته بودم و مي خواستم حالا كه بعد از چقدر انتظار آمده ام حتما سر قبر شهيد علم الهدي بروم چون شنيده بودم خيلي مراد دهنده است و لي مسئوليتم مانع اين كار بود ..... ديگر طاقت نياوردم و شروع به گريه كردم چند نفر از دانشجوياني كه از طرف دانشگاه آمده بودند پيش من آمدند و علت را سوال كردند و وقتي علت گريه كردنم را گفتم ، يكي از آن ها گفت : كه از خود شهيد بخواه ، كمكت مي كند .... اما در اينكه شهيد صداي مرا بشنود و به من كمك كند شك داشتم اما در آنجا جز اين كار چاره ي ديگري نداشتم .... با همان حال زار و چشم گريان در دلم شروع به صحبت با اين شهيد بزرگوار كردم و عاجزانه از او كمك خواستم .... وقتي سرم را بالا آوردم ديدم گروه گروه بچه ها وارد حسينيه مي شدند و من و از اين كه در مورد كمك شهيد شك و ترديد داشتم ، خجالت كشيدم و در دل با تمام وجود از او تشكر كردم و اظهار شرمندگي .... كمتر از ده دقيقه از رفتنمان باقي بود كه غذا ها را بين بچه ها توزيع كردم و خودم بدون اينكه نهار بخورم به طرف آرامگاه شهيد علم الهدي رفتم . در آنجا به يك باره دلم شكست و از آنجا كه دلم براي مادر و بقيه ي اعضاي خانواده تنگ شده بود و به شدت احساس غريبي مي كردم ، بلند بلند شروع به گريه كردم و از شهيد خواستم كه دلم را آرام كند و بتوانم تا پايان اين سفر بدون هيچ گونه مشكلي وظيفه ي خود را به اتمام برسانم و بعد دعا هاي ديگر كردم ..... سفر خوبي بود .... اگر چه در آن سختي هاي فراواني متحمل شدم كه هيچ كس نمي تواند خود را جاي من بگذارد ، اما درس هاي زيادي هم گرفتم و فهميدم كه شهيدان هم مانند امامان و معصومين مستجاب الدعوه هستند و اگر چيزي را با تمام وجود و از ته دل از آنان بخواهيم دست رد به سينه ي كسي نمي زنند .... و فهميدم كه شهيدان زنده اند و مردگان واقعي ما هستيم كه از آن ها غافليم و باورشان نداريم ....
[ چهارشنبه چهارم آبان 1390 ] [ 19:37 ] [ taranom ]
[ ]
دوراني كه دوستش ندارم ..... دوران كودكي .... دوراني كه هيچ لذتي از آن به ياد ندارم.... دوراني كه برايم سخت بود ..... گذر تند و سريع زمان هميشه بد نيست . ... گاهي اوقات از گذر سريع زمان لذت ميبرم .. همانطور كه از سپري شدن دوران كودكي ام خوشحال هستم و هيچ حسرتي به آن نمي خورم .. گاه كه به عقب مي نگرم با خود مي گويم اگر آن دوران به اين سرعت نمي گذشت آيا طاقت متحمل شدن تلخي هايش را داشتم ؟؟ و زير بار آن ها له نمي شدم ؟؟؟ دوراني كه در اوج نياز هاي روحي ضربات سنگين رواني را تحمل مي كردم و البته گاهي هم نتايجش را مي بينم و مي شناسم . در دوران بچگي انسان بايد بچگي كند و تا وقتي پا به دنياي بزرگتر ها نگذاشته از دنياي كودكي خود لذت ببرد اما من در آن دوران حس شيرين كودكي را تجربه نكردم و با دنياي زيباي كودكي آشنا نشدم . و هر چه از كودكي به خاطر دارم همه انتظارات بزرگانه است كه اطرافيان از من داشتند ... به ياد دارم وقت هايي را كه به خاطر ديگران مجازات مي شدم و خوشحالم كه ديگر آن روز ها تكرار نمي شوند. در دوران كودكي فقدان كودك ديگر يا يك همبازي برايم زجر آور بود و بازي با كسي به سن و سال خودم برايم يك رويا شده بود و فقط مجبور بودم در كودكي در دنياي بزرگتر ها سير كنم در حالي كه ظرفيتش را نداشتم.و وقتي كه از طرف بزرگتر ها هم طرد مي شدم به تنهايي ام پناه مي بردم همان همدم هميشگي ام... همدم با وفايي است مرا رها نمي كند ...همدمي كه حتي از خاطرات كودكي فقط همان را به خاطر دارم و ... تنهايي ... گوشه گيري ... بغض ها و گريه هاي پنهاني.... انعكاس بعضي از رفتار هايي كه در كودكي بامن شد را اكنون ميتوانم درك كنم و بدانم كه اين نتيجه ي كداميك است .. بعضي از استرس ها حساسيت ها و بسياري از وابستگي ها را مي دانم كه از كودكي بامن همراه شدند چون دليل آن برايم مرور مي شود و ياد آور دوران تلخ كودكي مي شوم .. در آن دوران كسي باورم نداشت همانگونه كه اكنون بعضي از افراد در صدد چسباندن برچسب هايي از بعضي از صفت ها برمن هستند كه اميدوارم موفق نشوند و ميدانم كه نمي شوند و مي دانم آن كه آن بالاست نمي گذارد ... برايم سخت بود كه بعضي ها در آن دوران چيز هايي را ازمن بخواهند كه بفهمم و درك كنم كه قدرت و توان و ظرفيت دركش را باتوجه به نيازهايم نداشتم .. گاهي اوقات وقتي به ياد آن دوراني كه دوستش ندارم مي افتم ، دلم براي خودم مي سوزد و نفرتم شديد تر مي شود نسبت به آن دوران و انسان هاي آن دوران .... خوشحالم كه ديگر به آن دوران بر نمي گردم و آن را نمي بينم و مي توانم از دوران نوجواني و آگاهي ام لذت ببرم .. از وقتي كه در دوران كودكي وقتي كه خدا را شناختم و او را در زندگيم پيدا كردم ديگر در خلوت هايم تنها نبودم ، حضورش را احساس مي كردم و تنها با او درد دل مي كردم و تنها گريه هاي پنهاني ام را او شاهد بود و تنها او بود كه دلداري ام مي داد و آرامم مي كرد... هيچ وقت نخواستم سفره ي دلم را براي كسي باز كنم و حتي از نوشتن بعضي واقعيت ها هم هراس داشتم و ...... بازي با كودكان را بيش از هر تفريحي دوست دارم.چون كه دوست دارم مدتي در دنيايي كه خودم آن را مي بينم، نباشم و در دنياي زيباي كودكان والبته به همراه آنان سير كنم كه مبادا گم شوم ، چون دنيايي است كه با آن آشنايي ندارم و تاكنون آن رانديده ام. فهميده ام كه دوران كودكي از بحران هاي نوجواني حساس تر است و اگر چيزي در ذهن نقش ببندد پاك كردنش مشكل خواهد بود . خوشحال هستم كه از مشكلاتي كه در كودكي داشتم مي توانم در بزرگسالي كمك بگيرم و آن رفتار هايي كه با من شد در حق هيچ كودكي انجام ندهم. خوشحالم كه ديگر مانند كودكي ام از تنهايي فرار نمي كنم واز آن نمي ترسم ، چون مي دانم كه تنها نيستم او هيچگاه مرا تنها نمي گذارد . اوكه مهربانترين است !!!! ..... اين را درك ميكنم كه هميشه ديگران بامن نخواهند بود و من مجبور خواهم بود كه به تنهايي مشكلاتي راكه هر انساني در زندگي دارد را به دوش بكشم و خوشحالم كه ظرفيتم براي تحمل آن بيشتر شده است . و ياد گرفته ام كه بايد چگونه زندگي را براي خود زيبا كنم... و ياد گرفته ام كه چگونه زندگي كنم.... و....... و.................
پی نوشت : نخواستم تلخ بنویسم اما این قلم بود که بی اختیار در دستم حرکت می کرد...
[ شنبه بیست و ششم شهریور 1390 ] [ 16:34 ] [ taranom ]
[ ]
يه روز يه زن و شوهري كه عاشقانه همديگه رو دوست داشتند و به عبارتي عاشق همديگه بودن با موتور درحال حركت در جاده اي بودند . مرد با سرعت بسيار زيادي موتور را مي راند و زن به خاطر سرعت زياد موتوري كه او و همسرش روي آن نشسته بودن مي ترسيدو به همسرش گفت : چرا اينقدر تند ميري ؟؟؟؟ يه خورده آروم تر برو .....خطر ناكه .. مرد به همسرش گفت : اگه ميخواهي من آروم تر برم بايد هر كاري ميگم بكني و هر چي كه ميگم جواب بدي!!!! باشه ؟؟؟؟ زن قبول كرد . مرد گفت : دوستم داري ؟؟؟؟ زن گفت : البته كه دوست دارم عزيزم ! مرد گفت : چقدر ؟ زن گفت : به اندازه ي تموم آسمون و هرچي كه توي اونه با زمين و هرچي كه روشه و هرچي كه ميتونيم ببينيم و هرچي كه نميتونيم ببينيم و ..... مرد گفت : حالا كلاه ايمني منو بردار و روي سر خودت بذار! بله....... ترمز موتور بريده شده بود ... و زن كه از اين موضوع خبر نداشت كلاه ايمني را روي سرش گذاشت و چون مرد ميدانست كه با بريده شدن ترمز موتور جان خود و همسرش در خطر است جان همسرش را به جان خودش ترجيح داد و با گذاشتن كلاه ايمني روي سر همسرش او را از مرگ حتمي نجات و با اتفاق افتادن سانحه اي جان به جان آفرين تسليم كرد ... به اين ميگن يه عشق واقعي ...
مرگ به خاطر كسي كه با تمام وجود دوسش داري!!!!
درمورد عشق هاي امروزي يه مطلبي جايي خوندم كه به نظرم خيلي چالب اومد و خيلي هم قبولش دارم و خواستم كه بنويسم : تعريف عشق هاي امروزي : عشق مثل يه ساندويچه كه دونفر از دو طرفش اونو ميخورن و و قتي كه به هم ميرسن تموم ميشه!!!
پي نوشت : خيلي با وجود اين جور مطالب توي وبلاگ موافق نيستم ولي چون به نظر خودم خيلي قشنگ بود خواستم كه بنويسم. و چون این داستان روشنيده بودم و حالا خودم بايد مينوشتم زبونش خيلي ادبي و با قانون و قاعده نشد.
[ سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 ] [ 20:45 ] [ taranom ]
[ ]
نگاهم به آسمان بود . همان آسمان صاف و آبي و زيبا... با خودم مي گفتم : آيا آسمان تنها جاي پرنده هاست ؟ آين آسمان بي نهايت فقط در اختيار پرنده هايي است كه فقط در وجودشان نوعي غريزه حاكم است؟؟؟ آري... ما انسان ها كه گاهي خود را در لجنزاردنيا و زر و زيور هايش گم مي كنيم جايي در آسمان نداريم..!!! ما انسان ها كه اسير اين زمين خاكي هستيم بايد باحسرت به پرنده ها نگاه كنيم كه با چه لذتي به دل آسمان ميروند و آسمان همدم و مامنگاه هميشگي آنهاست ... آسمان جاي ما انسان ها نيست .. چون گاهي آنقدر پست و خودخواه ميشويم كه لياقت نداريم مانند پرنده ها، در آسمان آبي اوج بگيريم و به عمق بي نهايت سفر كنيم ..... آسمان را خيلي دوست دارم ، صاف ، ساده ، آبي ، مهربان ، شجاع و با شهامت است ..... شهامت آسمان واقعا تحسين برانگيز است ، چون اگر بغض كند و دلش بگيرد از هيچ چيز و هيچكس نمي هراسد و جلوي همه گريه ميكند .. و ما دانه هاي اشكش را از پشت پنجره ي اتاق نگاه ميكنيم و خوشحال هستيم كه باران ميبارد اما از دل آسمان خبر نداريم ... وقتي آسمان ابري و باراني و گرفته است ، واقعا فضا دل گيرمي شود و من با خود فكر مي كنم كه آسمان از چه ناراحت است ؟ از دست ما انسان ها كه انسانيت را فراموش كرده ايم ؟ از دست ما انسان ها كه مهربان و همدل بودن را به آغوش فراموشي سپرده ايم ؟و يا نميخواهيم به آن اجازه ي ورود به خود دهيم ؟.... از دست ما انسان ها كه گاهي حتي نمي خواهيم انصاف و گذشت را چند لحظه در وجدان و فطرت خود دنبال كنيم ؟ نميدانم.....!!!!! نميدانم....!!!! گاهي اوقات احساس ميكنم كه آسمان خيلي مظلوم و تنها است و فكر ميكنم كه خورشيد و ماه و ستاره ها به بزرگي اش حسادت ميكنند ، به زيبايي اش ، به مهرباني اش ، به خوش قلب بودنش ، سادگي و بي آلايشي اش.... گاه خانه به اندازه ي يك قفس تنگ مي شود و زندگي مانند يك غار ، تاريك ..... و گاهي بوي تعفن خودخواهي همه جا را پر مي كند و ترس از مبتلا شدن ، تنفس را دشوار و دشوار تر مي سازد ...... و آن وقت است كه آرزوي پرواز و پرنده شدن و تصور ناتواني در اين رابطه ، خاطر انسان را مي خراشاند. و حسرت را بر دل مي نشاند....
به نظر خودم جالب نشد . لطفا راهنمایی ام کنید [ دوشنبه هفتم شهریور 1390 ] [ 15:44 ] [ taranom ]
[ ]
غروب بود صداي نقاره ها فضاي صحن را پركرده بود ، و من دوباره با همان لحن ملتمسانه گفتم : يا امام رضا آرزو دارم منم يكي از اين كبوتر هاي حرمت باشم و آزاد و سبكبال دور گنبد طلايي تو پر بكشم و اوج بگيرم و آواز رهايي سر دهم، و دوباره ساعت ها روي اسماعيل طلا بنشينم و به صحن و سراي زيبايت خيره شوم و بهترين لحظات عمرم را سپري نمايم... اما ميدانم كه هم جوار شدن با امام مهرباني ها لياقت مي خواهد كه من آن را ندارم.... نزديك اذان بود .... گنبد و گلدسته ها در آن هواي تيره و روشن به طرز عجيبي خودنمايي ميكردند . تپش قلبم هر لحظه تند تر ميشد و صداي قلبم به آساني قابل شنيدن بود . به گلدسته هاي زيبايش خيره شدم و به عالم روياهايم فرورفتم و اين آرزو را در ذهنم مجسم ميكردم كه ناگهان صداي گريه ي كودكي مرا به خود آورد . صداي كودكي كه علت گريه اش گم كردن مادرش بود ... مادر ، كه مهمترين و بزرگترين نياز انسان است . لحظه اي خود را به جاي آن كودك تصور كردم و از ترس و وحشت از ادامه دادن آن صرف نظر كردم . خيلي دلم براي آن كودك مي سوخت دوست داشتم بتوانم برايش كاري انجام دهم ولي وقتي به ناتواني خود در كمك كردن به آن كودك پي بردم بغضي مانند استخوان را ه گلويم را تنگ كرد و در آن لحظه از امام رضا برايش ياري خواستم وچند دقيقه بعد متوجه خاتمه يافتن ناله ي جدايي كودك از مادرش شدم. برگشتم و ديدم او به طور عجيبي در آغوش مهربان مادر آرام گرفته ودستان مادرش هم كه از ترس گم كردن پاره ي جگرش مي لرزيد روبه زيارت بلند شد و از امام رضا تشكر ميكردو اشك شوق صورتش را خيس كرده بود ... من هم با ديدن آن منظره خوشحال شدم و ميدانستم كه ضامن آهو دست رد به سينه ي احدي نمي زند.. اما دوباره با ياد آوري چيزي به من توسط مادرم تمام وجودم را غم فرا گرفت . بله .... به ياد آوردم كه هنگام وداع ا ست..... لحظه ي تلخ خداحافظي .... و باز بايد به زادگاه بازگشت . هيچگاه هنگام خداحافظي را دوست ندارم . چون تا زماني كه درجوار آن حضرت هستم دلم براي هيچ كس تنگ نمي شود .هيچ كمبودي احساس نمي كنم و فقط و فقط به ياد آوردن اينكه چند روز آينده بايد شهر عشق راترك گويم خاطرم را مي آزارد . ومي دانم كه بايد دوباره به جايي برگردم كه در آنجا كسي.... سفر شيرين و خوبي بود و در آنجا مناظري را مشاهده كردم كه برايم تلنگري بود تا به خود بيايم و طرز فكرم را عوض كنم.. چيزي كه مرا خيلي دل آزرده مي كرد اين بود كه بعضي ها حتي در محضر مردان خدا حرمت نگاه نمي دارندو با وضعيت هاي زننده و زشت در كوچه و خيابان جولان مي دهند و خود را ارزان ميفروشند ..به قيمت يك لبخند آلوده يا يك نگاه كثيف.. به راستي اين است قيمت انسان، اشرف مخلوقات ..؟؟؟!!! اميد است كه خداوند راه هدايت آن ها را هموار سازد......آمين . با کمال میل پذیرای انتقاد ها و راهنمایی های سازنده ی شما دوستان هستم...
[ شنبه بیست و نهم مرداد 1390 ] [ 14:30 ] [ taranom ]
[ ]
خدايا گاهي وقتا خيلي دلم برات تنگ ميشه ، بيشتر از هميشه با اينكه مي دو نم هميشه بهت نياز دارم ولي گاهي اوقات احساس ميكنم بيش از هميشه نيازمندتم، خدايا گاهي وقتا دوست دارم منو تو آغوشت بگيري و نوازشم كني تا همه ي كمبود هامو از ياد ببرم و براي چند لحظه هم كه شده آرامش بگيرم و بدونم كه يكي هست كه دوستم داشته باشه ، يكي كه وقتي از همه جا رونده شدم در خونش هميشه به روم بازه و هميشه با لبخند بهم ميگه بيا !!!! خدايا دوستت دارم و ميدونم كه دوستم داري. وقتي دلم ميگيره و قتي از همه ي آدما متنفرم وقتي از اونايي كه بهم نزديكند دور ميشم وقتي توي دل تنگ و تاريكم نوري جز تو پيدا نميكنم وقي كه تنها همدمم اشك هام ميشه و تنها باري كه به دوشم ميكشم قلب شكسته و دل خستمه احساس ميكنم كه يكي منو آروم ميكنه بدون اينكه خودمم بفهمم و خدايا من ميدونم كه اون تويي و ديگه هيچكس . خدايا بعضي آدمايي كه خلق كردي ليسانس دل شكستن دارندو دكتراي تكبرند و فيلسوف دورنگي ترس از اينكه مبادا با گفتن حرفي ديگران خوردم كنند و سرزنشم كنند جرات حرف زدن رو ازم گرفته و گوشه گيرم كرده ... و البته كه بعضي ها با نگاهشونم اين كارو ميكنند و اغلب آدم بزرگترين ضربه هارو از عزيزانش مي خوره ولي چاره چيه ؟؟؟!!!!!! وقتي صداي شكستن دلمو با گوشاي خودم ميشنوم خدايا فقط تو نوازشگر وجود پر دردمي و بس .... برام مهم نيست ، ديگه هيچي برام مهم نيست . جالبه كه گاهي با خودم هم مشكل پيدا ميكنم . با خودم دعوا ميكنم و گاهي اوقاتم با خودم قهر ميكنم . خدايا تو ميدوني و فقط تو ميدوني كه به دنبال لبخندهاي روي لبم چه قلب آكنده از دردي دارم كه پشت چهره ي خندونم پنهونه و .... خدايا تنهام نذار.... كه بي تو تنهاي تنهاي تنهام ...
پي نوشت : بالاخره تصميم گرفتم كه يه مطلبي هم خودم بنويسم كه نتيجه اش هم اين شده كه ميبينيد و اين پست رو خودم نوشتم . و اميدوارم كه دوستان با انتقاد ها و راهنمايي هاشون كمكم كنند كه بتونم پست هاي بعدي رو بهتر بنويسم و خواستم كه اولين پستي كه خودم مينويسم گفتوگو باخدا باشه و بعد شروع كنم به نوشتن درباره ي موضوعات مختلف ديگه . التماس دعا . [ شنبه بیست و دوم مرداد 1390 ] [ 14:12 ] [ taranom ]
[ ]
قحطي خدا پرستي است . مردم از بي ايماني رنج مي برند . در دكان بشريت دو سير عرفان پيدا نمي شود . در بوتيك هاي مردانه غيرت زنانه مي فروشند. مرگ ها قسطي شده، بايد آهسته آهسته مرد ، زيرا كوپن شهادت اعلام نمي شود . كالاي گناه علامت استاندارد جهاني دارد و لذت بازار چشم چراني شلوغ است و..... تو در اين آشفته بازار چه كالايي داري ؟ چند سالي است كه بعد از جنگ خشكسالي شده ديگر حال خواندن دعاي كميل ، ندبه و توسل را نداريم چرا كه هميشه مشغول نگاه كردن به اين سريال و آن برنامه هستيم . نيكبخت و اكبرپور را همه مي شناسند اما كاظمي و خرازي و امير حسين محمدي قهرمان را كسي به خاطر نمي آورد .اين روز ها با خط سريع السير بي تقوايي سريع به مقصد مي رسي . اورژانس امر به معروف ضعيف است و خيابان امر به منكر شلوغ ، اتوبان بلا تكليفي يك طرفه است و در ادارات بايد از خط ويژه ي پارتي عبور كنيم وگرنه در ترافيك بي آشنايي مي مانيم . غيبت واجب ، تهمت مستحب و صداقت حرام است و ايثار و فداكاري مكروه است . درخت هاي ربا خوب ميوه مي دهند و بار زيادي دارند ، تابلوي خداپرستي رنگ پريده است .غربت در اينجا بيداد مي كند و حضرت ولي عصر از همه غريب تر است . در خيابان ، غير مستقيم دعوت به حرام مي كنند . خوش تيپي حرف اول را مي زند . با سواد ها بي مدركند و بامدرك ها بي سواد . خواستند شهرمان سبز باشد ، سبز است البته از نوع لجني ، جنگل هاي انبوه گناهان روز به روز وسيع تر مي شوند و نمي شود نفس كشيد . اگر مواظب چشمانت نباشي تير گناه آن را پاره مي كند . دلسوزي معنايي ندارد . همه درهاي دل قفل است و هيچ كليد سازي نمي تواند كليد خانه ي دل را بسازد . در اينجا حقوق به شر است نه حقوق بشر . همه جاي شهرمان شهر بازي است ، مومن مسجد نديده زياد است . بعضي ها به اسم تمدن به گردنشان زنگوله مي اندازند و افتخار مي كنند كه كه اسم بچه هايشان را به اسم فلان بازيكن خارجي بگذارند يا پيتزا و همبرگر را درست تلفظ كنند . آنهايي كه مي نشينند فوتبال را با كيف تماشا مي كنند ، ديگروقت ندارند به سيلي خوردن زهرا (س) و خون دل هاي علي (ع) فكر كنند . آن ها مي خواهند عشق را با فيلم هاي هنري ياد بگيرند نه از حسين و زينب . آن ها شجاعت را در فيلم هاي آمريكايي از آرنولد مي آموزند نه از عمليات هاي چريكي شهيد چمران . اي كاش شهداء را فراموش نمي كرديم ، كاش هنوز صداي شهيد آويني را با صداي مايكل جكسون عوض نمي كرديم .... كاش.... كاش.... و ....اي كاش...
[ چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 ] [ 23:33 ] [ taranom ]
[ ]
چه غریب ماندی ای دل نه غمی، نه غمگساری
گفتم:خدايا از همه دلگيرم گفت:حتي من؟ گفتم:خدايا دلم را ربودند! گفت:پيش از من؟ گفتم:خدايا چقدر دوري؟ گفت:تو يا من؟ گفتم:خدايا تنهاترينم! گفت:پس من؟ گفتم:خدايا کمک خواستم. گفت:از غير من؟ گفتم:خدايا دوستت دارم. گفت:بيش از من؟ ... [ پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 ] [ 22:23 ] [ taranom ]
[ ]
|
||
| [ طراحی قالب وبلاگ : نایت سلکت ] [ Weblog Themes By : sibtheme ] | ||